هرچیزی که خداوند به انسان عطا میکند یک نعمت است اما من از یک نعمت خدا بی نصیبم و آن ترس از انسان است
که از فراز ها صدایش آمد شبی پروانه ای رنگین بال بر دفتر اشعارم نشست و از سفری به سوی رویای سبزه ها خبر داد سفری به جهان افسانه ای شعر و گل یاد خش خش برگ های پاییزی از گذر گاه خیالی آسمان و واپسین بوسه های عروس زمستان همچون نی چوپانی در گلزار به سرودم وا داشت دیگر از زردی برگ هاخبری نبود دیگر از اندام بلورین برف خبری نیست امروز را با نوازش نسیم درون شعریم برای غنچه ای نوشکفته شروع میکنم تا دلواپسی یلداهای یتیم و بی بهار را در وسعت آبی آسمان با سیما و رخساره ی عشق و لبخندهای سبزت پاک کنم بانوی بهاری من زبان چشمه های کوهسار با طلوعت جوشید پرستو ها دوباره بر سر تیر نشستند. تقدیم به همه ی مهمونای عزیز وبلاگ هه لانی بانو لیدا ، خانم نگار ، خانم رومینا و بانوی قلم آیدا ، داده به هار ، سارا ،ریحانه ، ندا ، ستاره و سجاد ، و قاصدک دل گرفته ی بهار ! ، یلدا و همه خوبان بهاری !!! نفرین بر راه و بی راهه ها
انگار ترانه ی سبز خداوند بود
نفرین بر سنگهای غریب گورستان
نفرین بر آستان دیو سپید .. دیو سیاه
نفرین بر شیهه ی مرگ
نفرین بر زوزه های پژمرده
نفرین بر عریانی دختر خیاط
نفرین بر ریش سپید هومر
نفرین بر ونوس ایلیاد
نفرین بر باد هوس باز کبود آنسوی خیال انسانها
نفرین بر سیاسیت مدرن کاسیگین
نفرین بر سیاهی سبیل های استالین
نفرین بر ابرو های جنگلی برژنف
نفرین بر قلم
نفرین بر من و افکار پلید من
چرا زبانم نفرین میسراید؟
حیف چشمان دخترک روستایی نیست ؟
حیف نفس درنا ها نیست ؟
حیف آهنگ های گرمسیری نیست ؟
حیف زبان من و تو نیست برادر لکه ی نفرین پرده ی ابرویش را پاره کند ؟
نفرین بر درد من و تو...
| Design By : Pichak |


